امروز دلم خیلی تنگه و این شعر زیبا رو برای بهترین دوستی که تا به حال داشتم می نویسم
و می خواهم بگم که این آخرین شعری که می نویسم
تقدیم به تو
الهام
عیزم
من از یک درد بی درمون تو از اعجاز می گوئی
من از کنج قفس اما تو از پرواز می گوئی
من از یک چهار دیواری محدود و کسالت بار
تو اما ازیک فضای ساده و دلباز می گوئی
من از یک بغض مانده در گلوی خویش می گویم
تو اما از طنین دلکش آواز می گوئی
من از یک موسیقی جانگاه شیون با تو می گویم
تو با من از صدای رو ح بخش ساز می گوئی
من از پایان یک عمر سراسر درد می نالم
تو از زیبایی گلواژه ی آغاز می گوئی
این شعر زیبا رو به دوست خوبم الهام می کنم
امیدوارم که هر جا که هست همیشه احساسی به رنگ آبی داشته باشه
و
شمایی که این شعر را می خوانید
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 18:30  توسط پسر آبی
|
هر کس به طریقی دل ما می شکند دوست جدا بیگانه جدا می شکند
بیگانه شکست حرفی نیست من در عجبم دوست چرا می شکند
این دل شکسته و کس صدایی نشنید آری دل ( مرد ) بیصدا می شکند



تقدیم به تمام شکست خوردگان
...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:3  توسط پسر آبی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 13:2  توسط پسر آبی
|
دیگز تو را ندیدم دیوار نفرت چه کرد
تقدیر با تو چشمش گویا دعایم نکرد
با گریه آشنام لبخند مرده ای وای
نفرین با دو دستش انگار اشک پرورد
مگر را به روی تقدیر از دست باد ولگرد
پس کو چه شد کجا رفت عطر نسم شبگرد
شب پرده ای بلند است بر چنگ عشق
شاید چه خاک دیوار مهرش به دل شود سرد
شاید ز آه سردم برگ دلش شود سرد
با چاه می گریستم با یاد مرد دردا
در لابه لای این شب انگار نیست یک مرد
من شکوهی نکردم هرگز ز روگام
بر خاک می نویسم عشق است مایه ی درد
از نرگس دو چشمم خونی می چکید افسوس
دیگر تو را ندیدم دیوار نفرت چه کرد




+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 11:52  توسط پسر آبی
|
رفته ای اینک
اما ...
باز می گردی
چه تمنایی محالی دارم!
خنده ام می گیرد
کی بازگردی




رفته ای اینک باز می گردی
چه تمنای محالی دارم !
خنده ام می گیرد .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:12  توسط پسر آبی
|
سفر کردم مثل اشک تو چشمات عاشقونه خیال کردم که چشمات هنوزم مهربونه
یه روز آروم نشستی رو بوم روزگارم ولی فردا که اومدم دیدم نیستی کنارم
خیال کردم نباشی دلم اروم نداره ولی دیدم حضورت رو غم هام غم می ذاره





+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 11:41  توسط پسر آبی
|
با من به مان زيبا ترين دور از تو برمن تاب نيست
در عالم عاشقانه تو تصويري از مهتاب نيست
اين گونه سر دادم سخن در محول خود و كهن
هنگام عبد بندگي جزء سوي تو محراب نيست
شمع وجودم آب شد احوال مجنون ياد شد
بي نام تو ليلا ي من كاخ دلم را باب نيست
آهنگ آواز مني شيوايي ساز مني
اكنون كه گفتي با مني ديگر دلم بي تاب نيست






+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 12:41  توسط پسر آبی
|
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 11:33  توسط پسر آبی
|
همه ی روزگاره پروازم اندوه بود،
بانو مرا قطره قطره دریاب،
در خانه جای سخن نیست،
هیچ کس یورش دل را در خانه ندید،
بانو، من به خانه آمدم و دیدم که عشق چگونه فرو می ریزد
و قلب در اوج رها می شود
مرا دریاب...

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 11:11  توسط پسر آبی
|
نگاهم که می کنی
چنان در آبی مواج چشمانت غرق می شوم
که هیچ چیز
جز زورق آهنگین صدایت
نمی تواند مرا رهایی بخشد
پس به واژه واژه احساسم می آویزم
و تا ساحل عشق می دوم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 20:37  توسط پسر آبی
|
حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واژه های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با تو بود، فاصله معنا نمی شود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 20:25  توسط پسر آبی
|
دمیدم نور اميدی ز نگاهـت گيـرم
مستی زندگی از چشم سياهت گيرم
هر نگاهت به تنــم آتش تب ميريزد
بوسه ای ده که بدين شعله گواهت گيرم
هر زمان می دهدم چشم تو پيغام وصال
و اين پـيام از نگاه ها به نگاهت گيــرم
گل لب را به نسيم سخنی رنجه مـدار
که هزاران خبر از طرز نگاهت گيرم
می روی در شب ظلمانی ام
تا من از اشک , چراغی سر راهت گيرم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:18  توسط پسر آبی
|
تا کی باید پرواز کرد
تا کی باید به آغوش آسمان آبی سفر کرد
تا کی باید به رنگ آبی گریست
اما برای من همه چیز مانند آسمان آبی است
پس
ای آسمان آبی


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 18:8  توسط پسر آبی
|
اگر چشم من در یاست تو ای فانوس شب هایم
اگر حرف می زنم از
تو ای معنا و مفهومش

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 12:51  توسط پسر آبی
|
نمی دانم در امتداد این شب ها از چه سخن بگویم
به که بگویم
از این دل شکسته خواهم گفت
ولی تو
کجایی که گوش کنی نازنینم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:49  توسط پسر آبی
|
این بار حصار کلمات را می شکنم ودلم را به
قاصدک های آواره می بخشم برای از تو گفتن
نیاز به کلام نیست.
از تو که بگویم اشکها بی بهانه از آسمان کلامم می بارند.
واژه ها در رگ سخنم می جوشندو جملات در نوک قلمم به رقص در می آیند.
وقتی از تو می گویم زمین رهایم می کند تا به آسمانی ترین شعرها عروج کنم
و از شاخه ی ( معرفتت یک بیت بچینم باز هم می خواهم از تو بگویم )

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 2:27  توسط پسر آبی
|
شب است و باز هم کلمات شیشه ای
با صدای خسته ی من شعر می شوند و می شکنند
و شب با صدای شکستن سکوت در سکوت می شکنند

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 2:13  توسط پسر آبی
|
حالا رنگ و ریا واسه همه یه عادته
کسی وفا نمی کنه کار همه خیانته
باور نمی شه که مردم این دوره اگه
راز دلا رو فاش کنن فکر می کنن شهامته
حرفای پوچ این و اون رنگ صداقت نداره
یکی همش دروغ می گه یکی تو کار غیبته
یکی با حرص و طمع پولها شو پارو می کنه
فکر می کنه پول درشت تو زندگی سعادته
همه با هم غریبه اند حرف هم و نمی دونن
یکی اگه که زور می گه فکر می کنه شجاعته
چشما نمی خوان ببینن کسی به جایی رسیده
نگاه مات آدما پر از غم حسادته
حتی آسمونم داد می زنه از ستم زمینیا
توی دل این آسمون یه درد بی نهایته
حتی گل و پروانه ها به همدیگه دروغ می گن
اونچه که ناپدید شده همدلی و محبته
روز و شبا بی حوصله زندگی لطفی نداره
رفاقتا شکستنی دل ها پر از شکایته

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 12:58  توسط پسر آبی
|
اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویاها می شم دوباره باز تنها می شم
به دل می گم خاموش بمونه می رم که هر کسی بدونه
می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری
اگه فراموشم کنی یا ترک آغوشم کنی
پرنده ی دریا می شم تو چنگ موج رها می شم
به دل می گم خاموش بمونه به باد می گم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری چرا می ری تنها می زاری

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 12:39  توسط پسر آبی
|
انگار تا همیشه باید
در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوار کنم
و چه طولانی است
این شبهای بی ستاره ی جاده 



+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 21:56  توسط پسر آبی
|
آنقدر گریه خواهم کرد که دریای از اشک هایم بوجود اید
قایقی خواهم ساخت در این دریایه پر از اشک آنقدر خواهم رفت تا تو رو ببینم
انقدر خواهم نشست در پشت پنجره به اسمان نگاه خواهم کرد
تا شاید این ستارگا زیبا در خشان از تو خبری به من دهند
خواهم به انتظارت ایستاد که شاید قاصدک های امید از تو خبری به من بدهند

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 21:20  توسط پسر آبی
|
باز هم خواهم نوشت
رویه گلبرگ ها روی
های نرگس
با یک مداد ( قرمز ) هزار دفعه نوشتم
زندگی بی تو هرگز ( نازنینم )

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:44  توسط پسر آبی
|
امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا منو همچو قصه فراموش می کنی
دسته دستم نمی رسد که در اغوشت بگیرم
ای ماه با کی دست در اغوش می کنی

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:2  توسط پسر آبی
|
خيال كردم يك عمر با من مي مونننني
گمون كردم واست يك هم زببببونم
نگفته بود به هم يك عشق ديگست
تا تحقير پيش من دل بسوزوووونم
نگفت به فكر فرصتي دو بارست
براي دل بريدن فكر چااااارست
نگفت به فكر تحقير نگاهههههااااا
شكستن غروري پاره پارست
حالا به مرگ من راضي نمي شههههه
مي خواد جون بكنم واسش هميشههههه
به اون ظالم بگين نفرين اين ددددل
تا زنده ام به راه زندگيشهههه
درسته كلي يا كس و كار ندارن ولي واسه خودم خدايي دارم
براي ديدنه روزه عذابه
واسه خودم ثانيه ها رو مي شمارم

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 18:34  توسط پسر آبی
|
عمریه ازت شنیدم تو مال منی ..... من مال تو
باورم شد انگاری دنیا بود و صدای تو
دستای گرمت شفای دستای سردم شده بود
نگاهت یه قاب تو ذهن خسته ی من بود
تو خیالم با تو ساخته یه اشیونه
اما تو گریزان از من بی بهونه
لحظه های بی تو بودن شادی نداشت
حاصل با تو بودن واسه من غم و غصه داشت
کاش بدونی بی تو این دنیا رو نمی خوام
یا بیا یا بدون تا ابد جز تو کسی رو نمی خوام

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:30  توسط پسر آبی
|
دوست من
دوست دل تنگی هایم
امشب پرم از قصه ...
شانه ای برای پناه نیاز دارم ...
برای هق هق ...
افسوس که دیوار پناه من است .
بیا...
من
شمارو

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 18:27  توسط پسر آبی
|
یه زمونی واسه من خدا بودی
از بدیها اون زمان جدا بودی
یه زمون برای افسانه عشق
واسه من اول و انتها بودی
یه زمان دستهای تو پل رسیدن و می ساخت
ذره ذره ی دلم معنی عشق و می شناخت
یه زمون دارو ندارم تو بودی
از تو تنها انتظارم تو بودی
دیگه نیستی اونی که واسش میمردم یه روزی
پشیمونم که چرا دل به تو دادم یه روزی
تو مثه یک موج ساحل من تو رو دریا میدیدم
تو یه کلبه محقر من تو رو دنیا میدیدم
با نگاهی توی چشمات دنیا از چشمم می افتاد
شاید این گناه من بود تو رو اشتباه میدیدم
اگه اون روزی توی چشمات رقص نیرنگ و میدیدم
اگه اوای دروغ توی حرفات میشنیدم
شاید هرگز تو خیالم بتی از تو نمیساختم
شاید هرگز منه ساده دلو اسون نمی با ختم
دیگه نیستی اونی که واسش میموردم یه روزی
پشیمونم که چرا دل به تو دادم یه روزی 


با تشکر از دوست عزیزم وودکا به خاطر این شعر زیبا یش
+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:42  توسط پسر آبی
|
کو اون همه شعرای عاشقونه
کی بود بهم می گفت سلام بهونه
از چشم من افتادی نازنینم
دوس ندارم دیگه تو رو ببینم
اگه دلت همین الان بشکنه
بهتر از اوارگیای منه

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:13  توسط پسر آبی
|
تا کجا باید سفر کرد
تا کجا باید دوید 
از چه کس باید حذر کرد 
از کجا باید گذر کرد 
تا به شهر تو رسید 

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 1:57  توسط پسر آبی
|
عجب رسمیه رسم زمونه 
قصه برگ و باد و خزونه
قصه عشق ماهی به دریاست 
قصه عشق و خاک و بارونه
عجب
رسمیه
رسم
زمونه


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 20:54  توسط پسر آبی
|